شعر

خیمه‌شب باز

خیمه‌شب‌باز ظالم ابله پشت پرده به حیله بنشسته با کلافی ز گنگ سردرگم رام مشتش اختیار انسان است

Read More »

وزن شب

بايد كه عاقبت، گردن كشى فراز، عصيان دهى رواج، تا بشكنى نياز

Read More »

گُردان پارسى را از من ببر پيامى بى باک تا بتازند، در دشتِ نيشترها

Read More »

قصه‌اى ناگفته گویا ماند، بى‌معیارِ فهم آنچه نقالان فروخواندند از افسانه‌ام

Read More »

بُن‌دَهِش، آشوب بود و نظم، نَسكى دست‌ساز پوچْ گویا حسرتِ این بود و آن افسوس‌ها

Read More »

پژواکِ شورش به زمان، شیوه ساختى‌ در ازدحام سایه‏، فقط من شنیدمت

Read More »

خِرَدى كه صد هزاره، به فلک لگام مى‌زد شده مقهور و لگدكوبِ هزار چكمه عینک

Read More »

اسطوره‌ى درخت، همه طغیانِ قامت است آنان به خواب، مرده؛ اگر از پا نشسته‌اند

Read More »