وزنِ البرزى ز حیرت، ریــخته بر شانه‌ام / بسترى از پرسشِ سبز است رنگِ خانه‌ام

شاهبازان را بلوغِ چشم در پرواز بود / پى به گردون زین اصول افراشته کاشانه‌ام

داستانى را که برگى ساخت در غوغاى باد / شرح رمزش موبه‌مو برخواند فالِ شانه‌ام

تیله‌هاى سرخرنگى کآب را تبخال بود / شد فراموش از هیاهوهاى رشدِ دانه‌ام

نینواها مشتِ قدرت با قرون در خاک رفت / یک سحرگه دشتِ شبنم مى‌شود ویرانه‌ام

قصه‌اى ناگفته گویا ماند، بى‌معیارِ فهم

آنچه نقالان فروخواندند از افسانه‌ام

درباره ی Soshians

همچنین ببینید

وزن شب

بايد كه عاقبت، گردن كشى فراز، عصيان دهى رواج، تا بشكنى نياز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *