شنبه , آبان ۱۰ ۱۳۹۹

رگ خارا، رگ خارا، شده لبریزِ تبِ شک / به رسوبگاهِ عادت، به تنم نشسته آهک‌

طرب آنقدر تبه شد که ادب گسیخت دامن / خطر اینقدر روا شد که زمان نمود اندک‌

قفسى ز رنج گویا به نگاهِ ماه بسته / شکنِ یقینِ خورشـــید، نشسته در شبِ شک‌

رخ آیینه‌ى یاغى؛ ز ستم شکست دوران / شده کشته مارِ مانى، شده رنجه یارِ مزدک

خِرَدى که صد هزاره، به فلک لگام مى‌زد

شده مقهور و لگدکوبِ هزار چکمه عینک

همچنین ببینید

وزن شب

بايد كه عاقبت، گردن كشى فراز، عصيان دهى رواج، تا بشكنى نياز

یک دیدگاه

  1. امیر زیبااندام رادی

    درک شعرهایتان و فهمیدن آنها برایم دشوار است میتوانید پیشنهادی کنید تا بفهمم ؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *