پنجشنبه , آبان ۸ ۱۳۹۹

پیش‌درآمدی بر نگارش تاریخ ایرانی معنا (بخش نخست)

این متن، پاسخی است به پرسشگرانی که از نگارنده در مورد راهبردها و موضع‌گیری‌هایش در بازنگاری تاریخ ایران‌زمین توضیح خواستند. ماجرا از آن قرار بود که دوستانی فرهیخته که در نشست‌های تاریخ تکامل منِ پارسی شرکت می‌کردند درباره‌ی روش‌شناسی و رویکردهای مطلوب برای پرداختن به تاریخ معنا در ایران‌زمین، پرسشگری آغاز کردند و همزمان مخاطبانی علاقه‌مند پرسش‌هایی مشابه را بر مبنای نوشتارهای نگارنده در زمینه‌ی تاریخ فرهنگ ایران مطرح کردند. پرسش‌های یادشده به طور مشخص در دو گزاره قابل جمع‌بندی بود:

1) راهبردها و شیوه‌ها و رویکردهای نظری مطلوب و کارآمد برای بازخوانی و بازنویسی تاریخ فرهنگ در ایران‌زمین کدام است؟

2) رویکرد نظری نگارنده و موضع‌گیری شفاف وی در مورد این تاریخ‌نگاری چیست؟

این متن پاسخی است به این دو پرسش.

زمینه

1.  شرایط زمانه­ی ما بازخوانی بنیادین و ریشه­ای تاریخِ تمدن ایرانی را ضروری ساخته است. نه تنها از آن رو که تمدن ایرانی در لبه­ی پرتگاه زوال و انحطاط قرار دارد و نه فقط بدان دلیل که به بقای این فرهنگ و سرنوشت مردمانِ وابسته بدان دلبستگی دارم، بلکه از آن رو که کلیتِ تمدن مدرن در شکل امروزینش با چالش‌ها و دشواری‌هایی رویاروست که کلید پاسخ بدان را به گمانم بتوان در خزانه­هایی غنی از تجربه همچون تمدن ایرانی بازجست. از این رو، نوشته‌شدن این تاریخِ معنا در ایران، محصول گره‌خوردن دو رویکرد و دو نیاز و دو ضرورت است. از یک سو، یک دلبستگی شخصی و میلِ دیرپای سلیقه­مدارانه که به ترجیح و شیفتگی‌ام نسبت به برخی از منش‌های ایرانی و شاخه­هایی از معانی تکامل‌یافته در این زمینه بازمی­گردد. تمدن ایرانی انباشتی بسیار دیرپا، بسیار متکثر و بسیار غنی از منش‌ها و معناهای گوناگون است و از این رو انقراض آن تبلور­یست از کلمه­ی «حیف»!

باقی‌ماندن تمدن ایرانی، نه با حراست سرسختانه از بقای منش‌های نارس و ناتوانِ آن و نه با مرزبندی آن در برابر تمدن‌های مهاجم و کامیاب­ترِ بیرونی ممکن است. تمدن امری تکاملی و پویاست و تنها در سازگاری با شرایط بیرونی و تنش‌های محیطی است که امکانِ باقی‌ماندن را به دست می­آورد و شایستگی تداوم‌یافتن خویش را اثبات می­کند. از این رو، ستایش من از تمدن ایرانی به معنای سرسختی به خرج دادن برای حفظ عناصر ناتوان و ضعیف آن نیست، که برعکس به بازخوانی ریشه­ای، بازتعریف مفاهیم بنیادین و هرس‌کردن شاخه­های آفت­زده و کجِ این درخت ارجمند منتهی می­شود. به این تعبیر، تاریخ معنا در ایران‌زمین را از آن رو می­نویسم تا سیر تحول معنا در این زمینه را بازخوانی کنم و راهبردهای ارزشمندِ باقیمانده در آن را -با غنای شگفت و کارآیی عجیبشان- نشان دهم.

باقی‌ماندن تمدن ایرانی، نه با حراست سرسختانه از بقای منش‌های نارس و ناتوانِ آن و نه با مرزبندی آن در برابر تمدن‌های مهاجم و کامیاب­ترِ بیرونی ممکن است. تمدن امری تکاملی و پویاست و تنها در سازگاری با شرایط بیرونی و تنش‌های محیطی است که امکانِ باقی‌ماندن را به دست می­آورد و شایستگی تداوم‌یافتن خویش را اثبات می­کند. از این رو، ستایش من از تمدن ایرانی به معنای سرسختی به خرج دادن برای حفظ عناصر ناتوان و ضعیف آن نیست، که برعکس به بازخوانی ریشه­ای، بازتعریف مفاهیم بنیادین و هرس‌کردن شاخه­های آفت­زده و کجِ این درخت ارجمند منتهی می­شود. به این تعبیر، تاریخ معنا در ایران‌زمین را از آن رو می­نویسم تا سیر تحول معنا در این زمینه را بازخوانی کنم و راهبردهای ارزشمندِ باقیمانده در آن را -با غنای شگفت و کارآیی عجیبشان- نشان دهم. بدان امید که پیکره‌ی اصلی و ارزشمندِ این تمدن را به اکنون و اینجا بکشم و ریشه­های سرمازده­اش را در زمینِ ملتهبِ عصرِ کنونی باز بنشانم.

در معنایی که تمدن ایرانی را بتوان محلی و موضعی دانست، تلاش یادشده نیز تلاشی محلی و موضعی است که شاید برای وابستگان به تمدن ایرانی و فرهیختگانِ علاقه‌مند به معانی نهفته در سایر تمدن‌ها اهمیت داشته باشد، اما از سوی دیگر، گرایش من به بازخوانی و بازسازی تمدن ایرانی را باید در کنار نقدهایم بر تمدن مدرن و پیامدهای ناخوشایندش دید. تمدن مدرن، همچون تمام تمدن‌های دیگر، عناصری نیرومند و کارآمد و گوارا و ارزشمند و بخش‌هایی ناخوشایند و دشمن­خو و آسیب‌رسان دارد. تجربه­ی تاریخی نشان داده است که راه برون‌رفت از بن‌بست‌های تمدن‌هایی گشوده و وامگیر از این دست، آن است که «از بیرون یعنی از منظر تمدنی دیگر نقد و بازبینی شوند. این بازبینی و نقد معمولا در سطح برشمردن ناروایی‌ها و کاستی­ها متوقف می‌ماند و به پیش‌کشیدن طرحی منظم و استوار برای بازسازی و دگردیسی تمدنِ مورد انتقاد منتهی نمی‌­شود.  من بر این باور هستم که تاریخ معنا در تمدن ایرانی، نه تنها راهبردهایی درخشان را برای نقد و فهمِ عمیق‌تر تمدن مدرن به دست می‌دهد، که راهکارها و روش‌هایی عملیاتی و کارآمد برای بازسازی آن و رهایی از رگه­های بیمارگونه­اش را هم به دست می­دهد. از این رو، هدف دوم من از نگارش این تاریخ، دلمشغولی­ای جهانی –در عام­­ترین معنای ممکن- است. دغدغه­ای که به ترسیم افقی تازه در برابر آینده­ی تمدن‌های به ظاهر ناسازگار ایرانی مدرن- منتهی تواند شد.

2. آنچه در زمان مرور آثار مورخان چشمگیر است، پرداختنِ عالمانه و گاه ستایش‌برانگیز به جزئیات و داده­های باستانی است، به همراهِ غیابِ چاره‌ناپذیرِ چارچوبی نظری برای فهم این داده­ها. در عمل، تنها قالب‌های نظری مرسوم برای فهم تاریخ، گذشته از رویکرد وبری و مارکسی با دلالت‌های ایدئولوژیک و سیاسی­شان، نظریه­هایی موضعی و تعمیم‌ناپذیر است که موضوعی خاص و دوره­ای خاص را برای دستیابی به نتایجی معمولا از پیش معلوم، بازپیکربندی می­کنند.

رویای من در نگارش این تاریخ آن است که الگویی عمومی برای فهم فرهنگ در معنای عام کلمه را به دست دهم؛ یعنی در پی آن هستم که سیر تحول معنا در عام‌ترین کاربرد ممکن را در زمانی به درازای کل تمدن انسانی در قلمرو ایران‌زمین –یعنی بخشی از زمین که برای دیرزمانی «مرکز» بوده است- به دست دهم. زیربنای نظری­ام، نظریه­ی سیستم‌های پیچیده و نظریه­های عامِ تحلیلی­ام نظریه­ی منش‌ها و نظریه­ی قدرت خواهد بود که در مقام دو نظریه­ی عمومی و فراگیر تدوین شده­اند. کاربست این نظریه در قلمرو تمدن ایرانی که به گمانم دیرپاترین و -از نظر تنوع زیرواحدها و قلمرو جغرافیایی- گسترده­ترین تمدن انسانی موجود است، می­تواند شاهدی باشد برای کارآیی این دو نظریه و آن سرمشق نظری تا در زمینه­هایی دیگر و درباره­ی تمدن‌های دیگر به کار گرفته شوند.

رویای من در نگارش این تاریخ آن است که الگویی عمومی برای فهم فرهنگ در معنای عام کلمه را به دست دهم؛ یعنی در پی آن هستم که سیر تحول معنا در عام‌ترین کاربرد ممکن را در زمانی به درازای کل تمدن انسانی در قلمرو ایران‌زمین –یعنی بخشی از زمین که برای دیرزمانی «مرکز» بوده است- به دست دهم. زیربنای نظری­ام، نظریه­ی سیستم‌های پیچیده و نظریه­های عامِ تحلیلی­ام نظریه­ی منش‌ها و نظریه­ی قدرت خواهد بود که در مقام دو نظریه­ی عمومی و فراگیر تدوین شده­اند. کاربست این نظریه در قلمرو تمدن ایرانی که به گمانم دیرپاترین و -از نظر تنوع زیرواحدها و قلمرو جغرافیایی- گسترده­ترین تمدن انسانی موجود است، می­تواند شاهدی باشد برای کارآیی این دو نظریه و آن سرمشق نظری تا در زمینه­هایی دیگر و درباره­ی تمدن‌های دیگر به کار گرفته شوند.

تاریخ، شبکه­ای از برهم ­افتادگی­هاست. همچون لایه­های زمین‌شناسی، رخدادها و چیزها نیز بر هم رسوب می‌کنند و بر دوش یکدیگر سوار می­شوند و در خمره­ی زمان چنان تخمیر می­شوند که کلیتی یکپارچه و درهم تنیده به نامِ اکنونِ تاریخمند را به دست دهند. تجزیه‌کردنِ این موجودیت به واحدهای اولیه­اش و بازبینی الگوهای درهم ریختگی و به هم پیوستگی آ‌‌‌ن‌ها، ضرورتی است برای فهمِ این اکنونِ تاریخمند. از این رو، نگارش تاریخ معنا با آنچه که در تاریخ‌نگاری‌های مرسوم وجود دارد متفاوت خواهد بود.

تاریخ، شبکه­ای از برهم ­افتادگی­هاست. همچون لایه­های زمین‌شناسی، رخدادها و چیزها نیز بر هم رسوب می‌کنند و بر دوش یکدیگر سوار می­شوند و در خمره­ی زمان چنان تخمیر می­شوند که کلیتی یکپارچه و درهم تنیده به نامِ اکنونِ تاریخمند را به دست دهند. تجزیه‌کردنِ این موجودیت به واحدهای اولیه­اش و بازبینی الگوهای درهم ریختگی و به هم پیوستگی آ‌‌‌ن‌ها، ضرورتی است برای فهمِ این اکنونِ تاریخمند. از این رو، نگارش تاریخ معنا با آنچه که در تاریخ‌نگاری‌های مرسوم وجود دارد متفاوت خواهد بود. در اینجا محور و معنا تاریخ سیاسی نیست، هر چند شاید به عنوان مبنایی آشنا برای گاهشماری کارآمد باشد. در اینجا باید به تاریخِ رخدادها و چیزهایی به ظاهر حاشیه­ای و فرعی بپردازیم و ریزترین جزئیات و بی­ربط ترین پیوندها را نیز مورد وارسی قرار دهیم. گاه طعم چای و شکر با استعمار و ظهور انقلاب صنعتی گره می­خورد و گاه الگوی دوخت کلاه در قلمروی ساز و کارهای هویت‌یابی مردمش را تعیین می­کند. از این رو، هنگام نگاشتن تاریخ فرهنگ ایران باید به رخدادهایی گوناگون در سطوح متفاوت زیستی، روانی، فرهنگی و اجتماعی پرداخت و «چیزهایی» با ماهیت‌های کاملا متفاوت را در کنار یکدیگر دید و سنجید.

رخدادها می‌توانند از مهاجرت یک قوم و آمیزش دو نژاد در سیر چند قرن آغاز شود و تا برخورد دو نفر در خیابانی دقیق شوند. به همین ترتیب، چیزها ممکن است افراد، اشیاء، سلاح‌ها، نهادهای اجتماعی، کتاب‌ها و حتی رمزها و نمادها باشند. زیبایی نگارش تاریخ فرهنگ و در عین حال دشواری آن در آنجاست که هنگام دست‌بردن بدان باید همه چیز را در انبان خویش گنجاند و به هیچ یک اجازه نداد که چیزی بر دیگران سایه بیندازد، چراکه این همان است که تاریخِ مرسوم را برمی­سازد و همانکه اکنون را مبهم و تیره و آغشته به رخدادها و چیزهایی چندرگه و بی‌رگ و ریشه می­سازد. برای برکندنِ تاریخِ مرسوم، تاریخِ هویت‌زداینده، تاریخِ تارکننده و مبهم، باید تاریخی نو برساخت که روشن، شفاف، دقیق و نقدپذیر باشد و این کار، تنها با ترکیب‌کردن داده­هایی بسیار متنوع در چارچوبی معلوم و مشخص ممکن می­گردد. پویایی­ها و الگوها در اینجا اهمیت دارند و تمایزها و گسست‌ها، تا با عبور از این پل، به درهم تنیدگی­ها و ترکیب‌ها و هم­سرشتی‌ها برسیم که همان اکنون است.

 تاریخ معنا در ایران‌زمین از سوی دیگر، تاریخ سوژه‌شدگی منِ ایرانی هم است. انسان‌هایی که در پنج هزاره­ی گذشته در قلمروی قبض و بسط‌‌یابنده به نام ایران می­زیسته­اند، شالوده­ای از هویت را برای خویش برساخته بودند که معناهای یادشده در تاروپود آن جریان می‌یافت. این من­های ایرانی بودند که حامل و زاینده و پاسداران معناهای ایرانی بودند و از این رو پرداختن بدان، راهی برای فهم این هم است و این چیزی است که امروزه سخت بدان نیاز داریم؛ چراکه آن منِ ایرانی سنتی و کهن زیر بار نیروهای بیرونی از پا در آمده و خرد و شکننده شده است و زایش منِ ایرانی تازه، جز با فهم آنچه در گذشته بوده و گذر از آن ممکن نیست.

ادامه دارد…

همچنین ببینید

جایِ «من»

هر نقطه از مکان را می‌توان با روایت‌هایی زبان‌مدار و اجتماعی، معنادار ساخت و آن را به مرتبه‌ی جایی در میان جاهای دیگر برکشید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *